تبلیغات
مروری بر آثار بهرام بیضائی - این خط رو بگیر و بیا......بیا.........بیا
پنجشنبه 19 آذر 1388

این خط رو بگیر و بیا......بیا.........بیا

   نوشته شده توسط: وحید سپهر راد    

 

 

رگبار نخستین ساخته بلند بهرام بیضائی است  و حتی با یکبار  دیدن این فیلم فاصله زیاد این اثر را با عمو سبیلو (فیلمی که بیشتر یک داستان قشنگ است تا یک فیلم کوتاه زیبا) به راحتی می توان دریافت.

تدوین بجا، ریتم مناسب، موسیقی بسیار بجا و زیبای شید ا قره چه داغی( اگرچه از ملودی های منفرد زاده در عمو سیبیلو هم  نمی توان به آسانی گذشت)

 

 بازیگرانی که عموما تئاتری هستند مانند محمد علی کشاورز و پرویز فنی زاده و غیره همه و همه جهش بزرگ کارگردان جوانی است که اینبار علاوه بر انبوه اطلاعات ادبی و فرهنگی اش اثر خود را آنچنان  به رخ پرده نقره ای می کشد که امروزه "رگبار" نه فقط یکی از درخشانترین اثرهای سینمائی  بیضائی بلکه یکی از ماندگارترین اثرهای سینمائی ایران محسوب می شود.

 

در گام نخست آنچه در این فیلم می توان یافت اینست که رگبار به شدت سمبلیک است  که این خود امضای اصیل بیضائی است آنقدر که اگر بخواهیم سمبل های

به کار رفته در آنرا یک به یک تحلیل کنیم شاید به مقاله ای چندین صفحه ای نیاز باشد .

آنچنان  که گاهی بازیگر در زیر بار سمبلیک بودن پلان ها و یا سکانس ها غرق می شود و جائی برای ارائه هنر بازیگری اش  نمی یابد.

بهتر میدانم که ابتدا فقط به نشانه های بارز آنها پرداخته و سپس به تحلیل آنها بپردازیم

 

1-دقت کنیم به راه افتادن گاری که لاله شیشه ای که آقای حکمتی از مادرش آنرا به ارث،یادگار دارد و دویدنش به دنبال گاری رها شده تا لاله شیشه ای ( سنت)  نشکند اما بایک نگاه به عاطفه که همراه بقیه مردم مشغول تماشاست   دل باخته او می شود و با  دستانی لرزان وقتی گاری را نگه می دارد و لاله را نجات می دهد ، لاله شیشه ای از دستش رها می شود و تقریبا همزمان آینه قدیمی ارثی اش نیز خورد می شود( سنت شکنی)

البته این یک نظر شخصی  است چرا که که در جاهای دیگر خوانده ام که این سکانس سمبل (سنت و مدرنیته ) است

و جای دیگر هم   نویسنده محترمی شکستن لاله و آینه از همان ابتدای فیلم را نمایانگر پایان شوم پایان فیلم لحاظ کرده بود البته با اشاره به تاکید شدید بیضائی بر تقدیر گرائی.

 

2-گذاردن آینه روبروی آقای حکمتی توسط معلم همکارش وقتی زخمی و نالان از همکار معلمش می خواهد که کمی پهلویش بنشیند تا حرفهای دلش را بشنود و خودش از درب خارج می شود و وقتی آقای حکمتی چشمهایش را باز می کند و آینه را روبروی خود می بیند می گوید :

"چه خوب شد که موندی"

 

3-مردان ساززن عروسی را بیاد بیاوریم  که هرکدام در جاهای مختلف فیلم با سازهایشان غالبا با سکوت از جلوی دوربین رد می شوند بی آنکه دلیلی برای به نوا کشاندن ساز هاشان داشته باشند ،که در واقع بیضائی به جای آن(که به قول دوستمان تقدیر گراست)   نرسیدن عاطفه به حکمتی را به رخ  تماشاگر بکشاند.

 

4- پرپر زدن کبوتر سفید در سالن متروک مدرسه   وآقای حکمتی با بارانی سفید در همانجا ایستاده است.

 

5-نقش زن صاحبخانه آقای حکمتی (مرحومه رقیه چهره آزاد) که چندین جا گوش به دیوار با شادی حکمتی شاد می شود و از ناراحتی اش غمگین می گردد.

 

6-سکانس زیبائی که در آن عاطفه حرف دلش را در اتاق حکمتی(وقتی حکمتی حضور ندارد) برای پیرزن صاحبخانه می گوید . اما پیرزن به جای جواب  عاطفه با بغض می گوید:

"نامه پسرم اومده..میگه دیگه نمیاد اینجا ...میگه من باعث خجالتشم"

 

7- زنی ثروتمند که از بالای شهر  به خیاط خانه ای که عاطفه در آن کار می کند می اید اما گوئی همیشه وقتی می آید که عاطفه نیست و همکارش تنهاست ،زن بالادست را هرگز نمی بینیم اما همیشه از همکار عاطفه(مهری ودادیان) جا به جا می شنویم که او برای بالادستیها لباس می دوخته وصاحب اسم و رسم و شخصیتی است و در آخرین باربه عجز می نالد   که:

"خانم چرا هر وقت من تنها هستم میاین ؟حالا عاطفه از کجا باور کنه که من راست میگفتم که برای بالا دستیها خیاطی می کردم؟"

 و جوابش تنها به سکوت کات می شود

 

8-آقای حکمتی با مرتب کردن  سالن متروک مدرسه و تبدیل آن به سالن نمایش جایی برای بودن می یابد

 

9-نمایشی که درسالن  اجرا  میشود با  غلوادامه می یابد که   کمی توی ذوق می زند

"آی ای اهورا مزدا ما را از دیو پول و شهوت دور نگه دار"

 

10- سکانس درخشان اولین دیدار عاطفه با آفای حکمتی  در مدرسه( که به شخصه به شدت مجذوب این سکانس هستم) وعاطفه او  را با مدیر اشتباه می گیرد و در آخروقتی همه ی برگه ریخته و آقای حکمتی  چادرش زیر پای آقای حکمتی گیر می کند و مانع رفتنش می شود

 

شخصیت بله قربان گوی ناظم که البته باز هم کمی بیش از حد تئاتری است

 

پلان انگشت در دماغ کردن آقای مدیر(م-ع-کشاورز) ازپشت کره جغرافیا

 

تمثیل برش های کوتاه به نظاره خاموش مجسمه های ثابت پارک در سکانسی که عاطفه و آقای حکمتی که نیمه شب زیر رگبار باران با هم می خندند.

 

رد شدن آقای حکمتی از روی صندلی حاضان در نمایش وقتی بچه ها اورا به عنوان صدا می زنند و در آخر افتادنش از روی میز ردیف جلو جائی که آقای مدیرو همسرش نشسته اند.

 

دیدن مرد تمثیل وار با عینک مشکی عجیبش میان حاضران در سالن توسط آقای حکمتی که راچون شبه مرگ  شوکه می کند.

 

و دیزالو بسیار بسیار  زیبا و استادانه آخرین پلان فیلم که در آن آقای حکمتی و گاری اش در سفیدی نمای روبرو محو می شوند

 

بد نیست نگاهی هم به بازی ها داشته داشته باشیم

 

 ابتدا از بازی زیبای منوچهر فرید و عرق خوری اش با آقای حکمتی بگوئیم  و آن سکانس زیبای دعوا و خنده دو عاشق مست در کوچه های تاریک که هوشمندانه به بیننده القا می کند که در هر بازی لزرما نباید یک طرف ببازد و یکی ببر گاهی هم پیش می آید که هر دو طرف می بازند و گاهی هم هردو برنده اند شطرنجی سه بعدی هیچ شباهتی به مثلث عشقی ندارد

قصاب مست : میدونی من بدبختم

حکمتی(با خنده از روی مستی) :خوب منم بدبختم

قصاب مست: آخه من بدون اون می میمرم

حکمتی(با همان خنده مستانه) :خوب منم بدون اون می می میرم

 و قهقهه زنان روی زمین ولو می شود

و وقتی قصاب به حکمتی می گوید : می کشمت و مدام چاقوهای بزرگ وبزرگتر در می آورد تا به حکمتی حمله کند ،اینبار این بیننده است خنده اش می گیرد چون خوب می داند که هم فقط یک حرکت مستانه است .

 

دوست دارم کمی هم در مورد بازی فنی زاده در این فیلم   صحبت کنیم  .

راستش به شخصه فنی زاده را عنصری در سینمای ایران میدانم که دیگر هرگز بوجود نیامد چه در بازی های درخشانش در تئاتر "آی با کلاه آی بی کلاه- پرواربندان وغیره " وچه در فیلمهای سینمائی اش.

 بیاد بیاوریم بازی های چند دقیقه اش در گوزنها ( تاکید بسیاری دارم روی بازی چهاردقیقه ای اش در تنگسیر در مقابل بهروز وثوقی که آنچنان گیرا و بیاد ماندنی است که نقش (زال ممد=بهروز وثوقی) را در همان لحظات به سایه کشاند.

آنقدر توانا که کارگردانی سخت و تند چون ابراهیم گلستان نقش آن روشنفکر  را در خشت و آینه به وی   سپرد.

 

اما فنی زاده در رگبار درخشان نیست عالی نیست شاید بتوان گفت خیلی خوب است بازی روان و یکدست وتلاش موفقش برای نمایش سردرگمی درونی کارکتر آقای حکمتی...اما گوئی کمی گیج بازی می کند نمی دانم شاید بخاطر آشنائی تازه اش با بیضائی است و یا تاثیراتی که بیضائی از تحولات آن سالها مانند فوت ج-آل احمد و کشته شدن صمد بهرنگی بوده که در راهنمائی فنی زاده توسط بیضائی تاثیر گذاشته همآنگونه که شمه هائی کم رنگ ازتفکرات آن سالهای بیضائی را   در کاراکتر حکمتی می توان یافت.

 

گذشته از فنی زاده ، حضور و بازی پروانه معصومی در رگبار گذشته از جنس بازی اش به نوعی امتیاز آغاز تولد چهره زن اسطوره ای بیضائی در فیلمهایش نیز هست که به عقیده من در سوسن تسلیمی به کمال رسانیده شد و با خروج اش از ایران در مژده شمسائی  امتداد یافت (لازم می دانم که با تمام احترامی که

برای مژده شمسائی قائلم چراکه مناسبترین گلرخ کمالی   سینمای بیضائی است اما نمی دانم چرا نمی توانم هرگز بازی  ایشان را با سوسن تسلیمی یکی بدانم شاید بخاطر غلو نمائی گفتار و حرکاتش که بیشتر تاثیر تاثر را دارد) اگرچه جنس بازی پروانه معصومی در فیلم "بیتا"ساخته هژیر داریوش را( نه حتی غریبه ومه) بیشتر می پسندم به هرحال بازی پروانه معصومی نیز در رگبار از یاد نرفتنی است .و این انکار ناپذیر است که تولد چهره زن اسطوره ای بیضائی را وی با بازی زیبایش  (  با وجود جنس بازی شخصی اش که بیشتر مناسب کاراکتر زن های معصوم است و با وجود آنکه می دانیم ودر فیلم ها و نمایشنامه ها وفیلمنامه هایش خوانده ام زن اسطورهای بیضائی ، زنی عصیانگر و سرکش است با قدرت درونی ژرف که به موقع آنرا بر سر داستان لبریز می کند )آغاز کرد

البته عاطفه هم رگه های عصیان و سرکشی را با خود در رگبار دارد اما تنها به کمک دیالوگ هائی که وی را به این نقش نزدیک می کند .

 

نکته دیگر و مهم در  رگبار همزمانی نوشتن وساختن این فیلمنامه با تئاتر افر یا روز می گذرد است

این دو اثر که یکی فیلم شد و دیگری آنقدر ماند تا اینکه چندسال پیش روی صحنه تئاتر در آمد

شاید اگر کسی تاریخ نوشتن رگبار و افرا را نداند و هر دو را ببیند این گمانه برایش پیش بیاید که افرا چقدر (بیشتر از درون) شبیه رگبار بود؟

اما جالب است که بدانیم افرا و رگبار تقریبا در یک زمان نوشته شده اند

در افرا هم زنی را می بینیم که بی آنکه خود بخواهد برای کار پدرش وارد محله ای غریب می شود

در افرا هم زنی هست که به نوعی با کارکتر منوچهر فرید(قصاب محله رگبار) قصد دارد با پول و کلا مادیا ت افرا را راضی به ازدواج با پسرش بکند و نمونه های زیاد دیگر

اما سئوال در اینجاست که چرا عشق در افرا موجب ویرانی می شود ولی در رگبار عشق نیروئی سازنده ایجاد می کند از ورزش کردن آقای حکمتی بگیریم تا برسیم به ساختن آن سالن سرد متروک به سالن نمایشی درخور؟ چگونه است که در یک محدوده زمانی بسیار کوتاه بیضائی از رگبار به افرا و یا از افرا به رگبار می رسد؟

شاید همچنان که در جائی بیضائی گفت که سگ کشی نعره ای از انتهای روحش    بوده این نیز پاسخی این چنین داشته باشد.


Player will show here